![]() |
![]() |
|
| من و دلتنگی هام |
|
به عیسی عزیزم
قبل از انکه این مطالب را بخوانی البته اگر بخوانی عذر میخواهم که با نوشته ام که گفته اید از سبک نگارشم خوشتان نمی آید وقت شما را گرفتم تازگی از درد و ناراحتی نمیدانم به که پناه ببرم که مزاحم وقت شما شدم
تابستان بود مادر دستان کوچک مرا می گرفت و گرمای شعله های رفتارهای مادرشوهرش را به خنکای عصر می سپرد بهانه خرید بستنی این خوراکی محبوبم بود یک دست در دست مادر ودست دیگرم آزاد بود کنجکاوانه وبا بازیگوشی انگشت اشاره را به دیوار می کشیدم و ازاین اصطحکاک غرق لذت می شدم مادر مرا به سمت خودش میکشید که دستانم کودکانه وظریفم دراثر این تماس خشن آسیب نبیند ومن بدن را متمایل به دیوار می کردم که ادامه داشته باشد خلاصه صبر مادرانه تمام شد و گفت آزی جان ببین دستانت را کثیف کردی نکن حالا چطور بستنی میخوری ومن درسن 3سالگی اینطور گفتم خوب مامان دستامو زیر شیر آب اونجا بشور
استدلال های من ادامه داشت کارهای من با بقیه فرق داشت در خانواده ای که روزه از یاد رفته بود در سن 9-10 سالگی دراوج گرما تابستان روزه های کامل می گرفتم از پاکت سیگار پدر یواشکی بر میداشتم و در دستشویی خرد می کردم و دور می ریختم که پدر صدمه نبیند ومچ گیری او وکتک و...... ولی باز ادامه می دادم
جنگ دائم من با حجاب روح یک دختر جوان چقدر باید درعذاب باشد وقتی دریک میهمانی تک باشی که می خواهی خودت را ثابت کنی
دوست داشتم همدلی بیاید مرا با خود ببرد که وقتی میگویم حجاب تا آخر حرف را بخواند و بیشتر ازمن بداند و راه من را روشن کند وهمراه پرواز من تا اوج ملکوت شود ولی پر پروازی نخواهم داشت
دوست داشتم همراهی باشد درحج در خانواده ای که سفرهای خارجی برایشان جذاب تر است و مایه مباهات ومن آرزوی این سفر را چون رویای شیرین تر ازماه عسل اروپایی به گور می برم
دوست داشتم همراهم باشد در روزهای محرم ومردی که زیر علم حسین سینه بزند نه در ظهر عاشورا نگران ظرفی قیمه باشد شام غریبان من سحر ندارد
دوست داشتم ماه رمضان که میآید سحری باشد و مناجات وصوت دلنشین قرآن در سکوت شب ونمازی که به جماعت پشت ستون خانواده خوانده شود افطاری های ساده و بدون تجملات
نه سحری نه صوت قرآن و نمازهایی که در ماه مبارک هم قضا می شود
شب های قدری که بر انها در خواب گذشت و من تنها در آرزوی بودن در یک حرم به تنهایی می نشستم و میگفتم الهی العفو مولا جان مرا ازاین حال نجات بده
دوست داشتم در نماز عید فطر شرکت کنم آه مادر بزرگ روحت شاد تا زمانی که بودی با هم چند تا عید فطر را در مسجد کوچک وقدیمی محله تان نماز خواندیم چقدر عاشق ذکر قنوت های آن هستم الهم اهل الکبریاء ......
اولین بار در 9سالگی آن را خواندم وتمام آنرا حفظ شدم من می خواندم و مادر بزرگ با من تکرار میکرد
آه مادر بزرگ با پروازت نمازهای عید من هم با آرزوها ی دیگر رفت
دیگر خسته ام از این دنیا با تمام آدمهای خوب و بدش
دیگر قهرم با تمام عشق هایم مولا علی جان سرورم آقا امام حسین وآن ثامن غریب که مرا فراموش کرده اند
یک عمر توکل وتوسل و مرا لایق گوشه ای عنایت ندانستند
هر که آمد بارانی نبود برکویردل تشنه و شوریده ام
فقط یکی آمد مردی از جنس باران همان حرفها را که عمری منتظر بودم زد و رفت و دلم را تا ابد با خود برد
خدایا باید شکایت پیش تو بیاورم به تو از تقدیرم........... از بخت سیاهم ............. از بیماری...........از تنهایی هایم .................
مولایم علی جان گله کنم از شما آن همه التماس شب های قدرم این بود پاسخت به این گدا
امام غریب قهرم با شما که غریبه ای سر راهم گذاشتی که غریب آمد آشنا شد غریب آشنا رفت و غم غریبی چون نقش یک داغ بر دلم تا ابد گذاشت
عجب است که مرا اینطور امتحان کردید
سال گذشته رمضان که رفت او آمد چه بر من گذشت خدایا تو می دانی
امسال هم که رمضان رفت این آمد چقدر متفاوت است این با او
اصلا او متفاوت بود با این واین هایی که تا به حال بودند وهمین عجیب بود برای من
دوباره رنگ آسمان زندگیم همان خاکستری شد که بود آن چند وقت که او بود آبی بود واصلا شاید رویایی شیرین بود نمی دانم مثل بیدار شدن از خواب عمیق بعد ازظهرهای زمستان هنوز گیجم
او رفت و تمام آرزوها را با خود برد
این آمد وهمان کابوسها را آورد
اصرار خانواده برای دیدن این تحفه وحرفهای آنها روسری نذاری ها
همیشه توان صحبت ومبارزه داشتم ولی دیگر بریده ام وخسته تر ازهمیشه و اینکه رمقی برای مخالفت دراین تن بیمار ودل شکسته ام باقی مانده باشد
خودم را مثل یک عروسک توی دستان آنها قرار می دهم که هر چه می خواهند بکنند
موهایم را بپیچند فرق سر از راست چپ ........ مداد سایه ماتیک عطر بلوز شلوار لاک صندل بدون جوراب
میگویند چه کنم من غرق در افکار خود شاید قسمت این است برای من هرچه مبارزه کردم صبر کردم نتیجه نداد باورهایم در دوردست ها به نظر می رسد و او با رفتارش مهر تأید زد بر حرفهای همیشگی شان ومهر سکوت برلب من ودیگر خاموشی صدای خاله می آید
آزی جان بخند گوش کردی چی میگم نمیدانی چقدر وقتی میخندی خوشگل میشی وچشمات چقدر قشنگه وقتی آمدن لبخند بزن ودست بده
بابا چرا ناراحتی یک نظر حلاله میخوام بگم یک نظر یا 4ساعت ولی انگار حناق گرفته ام خاموش
درد دارم با بروفن برطرف نمیشود حال تهوع دارم معده ام میسوزد آنها با هم میگن ومیخندند ومن مثل منگ ها نگاه میکنم ولبخند می زنم حرف های تکراری که 33سال گوشم را پر کرده خسته ام از دنیا امیدوارم هر چه زودتر بمیرم دکتر به من هیچ نگفته ولی میدانم چند سال وقت دارم خیلی زیاد است
پدر وپسر می آیند کت شلوار کراوات مادرم ذوق زده به نظر می رسند با اشاره ای که از شمشیر تیزتر است دست می دهم اصلا دستم را جلو نیاورده آقا پیشدستی کرد مینشینند مراسم مرسوم چای پذیرایی پدر در حال گفتن از خصوصیات و شاهکار های آقا زاده در لندن است این درلندن 14 سال زندگی کرده و چون روح حساسی داشتن وعلاقه به خاک وطن وایرون این یک کلمه منو کشته ایرونی ای بر پدر هر چه این طور ایرانی
احساس میکنم داررند منو ورنداز میکنند نا خواسته خودم را جمع میکنم که دوباره اشاره ابروی تیزتر از شمشیر که صاف شو
پدرش میگوید اسم شما چیه میگم آزیتا میگه آره آزیتا جان خلاصه هر چیه از صداقت این پسرم بگم کم گفتم آزیتا جان !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چای نخورده فامیل شد
فقط پسرم یک عیب داره که از وقتی مادر مریض شد و بعد مرحوم شد سیگاری شده !!!!!!!!!!!!! به به چه شود من هم که میمیرم واسه مردهای سیگاری هر چه از بابام دیدم کم بود این هم اضافه شد مادرم توی اون خونه لعنتی از دود سیگار و بوی رطوبت اتاق آسم گرفت حالا نوبت منه
میریم توی اتاق کنار حرف بزنیم
من سیگار بکشم شما بیماری ندارین که اذیت بشین مردک فکر میکنه فقط باید آدم مریض باشه که ناراحت بشه میگم نه دیگر برایم مهم نیست خیلی وقت است که آب از سرم گذشته
در بین حرف ها می گوید بعضی وقت ها که بابا حوصلمان سر می ره میشینیم یک ته گیلاس .. میخوریم !!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته نه آنقدر که مست کنیم به به هر دم از این باغ بری میرسد حرف عزیزی را به خاطر می آورم که در خاطرم جاودان مانده فقط می ناب از دست ساقی کوثر بغض غریب در گلویم میآید میگوید شما را ناراحت نمی کند باز بیتفاوت میگم نه اگر توی باغ مختلط عروسی بگیریم دوست دارین باز میگم اشکالی نداره چه اهمیت داره مهم اینه که همه دوست دارن چرا باید مرتب دل اطرافیان رابشکنم چرا باید بگم من دوست دارم یک جشن کوچیک بگیریم وبعد برم مکه باز ساکت میشم
دراتاق را میزنن میگن آزی میشه تمبکت را ببریم سرهنگ (بابای آقا زاده از سرهنگ های زمان شاهی بوده که عید ها میرفته سلام شاه دربار ) میخواد برامان بزنه !!!
میگه بابا امشب خوشحاله از شما خوشش امده میگم ایشون لطف دارن صدای تمبک با دست زدن وخواندن جناب سرهنگ بلند است ظاهرا همه خوشحالن بجز من
چه ضربی که فکر میکنم تن استاد تهرانی تو گور لرزید تو دلم میگم حیف ساز من که به مطربی افتاد
خیلی وقت است تمبک نمیزنم آن روزهای خوش تمام شد که 8/6 میزدم توان اینکه دستانم را کنترل کنم ندارم فقط ریز میاید تا این اینکه پوست را پاره کند خودم را کنترل کردم ودیگر مدت هاست کسی صدای تمبک مرا نشنیده تا امشب این مردک ضرب را با تمپو عوضی گرفته
این بشر نه موسیقی سنتی نه کتاب نه شعر نه سهراب نه نقاشی نه فیلم و ............... این بشر ذرهای احساس هنر ندارد باز بغض در گلو فکر میکنم دارم خفه میشوم بلند میشم پنجره را کمی باز میکنم رد باران بر پنجره و من باز هوایی شدم
وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی یاد ترا خواهد شست
میگه بوی سیگارم شما راناراحت کرده میگم نه
راستی شما اهل سیاست هستید حرفم برایش عجیب است میگوید نه در حالی که لبخند میزنم تو دلم میگم سیب زمینی که میگن تویی
یک ساعت گذشته وآنها رفته اند ودرموقع رفتن درخواست برای دیدار بعدی دارن میخام بگم برو که برنگردی نگاه نگران مادر مرا آرام میکند تماس میگیریم واطلاع میدیم
همه خوشحال هستن برای آنها اینها عیب نیست البته مامان کمی نگران سیگاری بودنش است حرف های مزخرف بابا من در عوالم دیگری هستم همه خوشحال هستند توی دلم میگم فقط من در جمع شما اضافه ام که امیدوارم زودتر بمیرم وراحت شم
دیگر برایم یقین شده که همه درها برایم بسته است ویک راه باز است راه خانواده راهی که نسل به نسل طی شده وزیاد فرقی نکرده من چرا باید بجنگم صلاح این است که مادرم را شاد کنم همین وبس
خاطره شما برای من همیشه جاودان خواهدماند که باعث شدید حداقل در مدت کوتاهی به رویاهایم برسم و آن گونه که میخواستم زندگی کنم انگیزه من بودید برای سر وقت خواندن نماز توسل به امامان حفظ حجابم و تمام ارزشهای اخلاقی ومذهبی ام
حالا مسیر جاده عوض شده ومن خسته ام خیلی خسته و دیگر لزومی نمیبینم مزاحم شما با تمام گرفتاریهایتان باشم و خودخواهی است هر خواسته از شما داشته باشم در باورهایم جایگاهی بود به نام توقع از دیگران ولی پس از این این شعر را قبول دارم
من چه میدانستم دل هر کس دل نیست قلبها از آهن وسنگ دلها بیخبر از عاطفه اند
میدانم باورم نداری امیدوارم خداوند حداقل این لطف را در حقم کند و با رفتنم باورم کنی
این شعر از حمید مصدق برای پایان نثار تو وجودی که همیشه محترم بودی به تو عیسی عزیز دلم
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو
بی تو من مردم مردم
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا به تو چه کسی خواهد داد
آنزمان که خبر مرگ مرا می شنوی
کاش میشد روی ترا می دیدم
شانه بال زدنت را بی قید
تکان دادن سر را چه کسی از یاد برده ام او را
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
عجیب عاقبت مرد افسوس
و من به خود می گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:12 توسط آزیتا |
|
|
این نیز بگذرد.... مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی...مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشاندش....این نیز بگذرد....مثل همه اشکهایی که در انزوا ریخته شد و هیچ کس نفهمیدشان....این نیز بگذرد مثل همه بغض هایی که بی پروا گره کور خوردند و هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد....این نیز بگذرد مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی برای اویی که تنهایت گذاشت.... این نیز بگذرد مثل زندگی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:50 توسط آزیتا |
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب
يادم آيد : تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است
با تو گفتم : "حذر از عشق؟ نتوانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم" باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق نتوانم
اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد، يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه میگذرم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:12 توسط آزیتا |
|
|
من تو رو تو خطر می خوام ، خسته از رسیدن.دوباره تو سفر می خوام
این همه غبار کهنه رو بگیر ، من تو رو همیشه ، همیشه تازه تر می خوام من تو رو ، من تو رو تازه تر می خوام تو پیچ و تاب شکسته ی باد، صدای پرسه ی واژه میاد این شب خسته کنار سکوت، پچ پچ و زمزمه هاتو می خواد تو پیچ و تاب شکسته ی باد، صدای پرسه ی واژه میاد این شب خسته کنار سکوت، پچ پچ و زمزمه هاتو می خواد مثل بارون توی دست باد اسیره.اونی که عشقمو دسته کم میگیره اونی که شبای عشقو از ترانه خالی کرد، مثل رویا . توی بی خوابی میمیره توی بی خوابی میمیره تو پیچ و تاب شکسته ی باد، صدای پرسه ی واژه میاد این شب خسته کنار سکوت، پچ پچ و زمزمه هاتو می خواد تو پیچ و تاب شکسته ی باد، صدای پرسه ی واژه میاد این شب خسته کنار سکوت، پچ پچ و زمزمه هاتو می خواد من تو رو تو خطر می خوام ، خسته از رسیدن.دوباره تو سفر می خوام این همه غبار کهنه رو بگیر ، من تو رو همیشه ، همیشه تازه تر می خوام من تو رو ، من تو رو تازه تر می خوام شب و از آینه پر کن. به حسادت تماشا--- شب و از حادثه تر کن . تا شبونه های فردا اگه دوری از من و من، توی جستجوی تو--- تو رو پیدا می کنم ، حتی اگه آخر دنیا حتی اگه آخر دنیا تو پیچ و تاب شکسته ی باد، صدای پرسه ی واژه میاد این شب خسته کنار سکوت، پچ پچ و زمزمه هاتو می خواد تو پیچ و تاب شکسته ی باد، صدای پرسه ی واژه میاد این شب خسته کنار سکوت، پچ پچ و زمزمه هاتو می خواد تو پیچ و تاب شکسته ی باد، صدای پرسه ی واژه میاد این شب خسته کنار سکوت، پچ پچ و زمزمه هاتو می خواد تو پیچ و تاب شکسته ی باد، صدای پرسه ی واژه میاد این شب خسته کنار سکوت، پچ پچ و زمزمه هاتو می خواد |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:19 توسط آزیتا |
|
|
پائیز طلایی ابرهای خاکستری رد باران روی شیشه فصل تابستان گذشته آه قاصدکم تو کجایی؟ بابت هرچه گفته ام متأسفم و نیز بابت هرچه فراموش کردم بگویم وقتی مسائل سخت پیچیده می شود من دچار لغزش می شوم و وقتی ترا می بینم پاک گیج می شوم کاشکی زندگی ساده بود مثل مشق کلاس اول کاشکی می توانستم هر چه در دل دارم رودررو به تو بگویم اما هرگز مجالی نبود پس با این نامه مینویسم تو خود به من گفتی بنویس
پائیز طلایی ابرهای خاکستری رد باران روی شیشه فصل تابستان گذشته آه قاصدکم تو کجایی می نویسم با آنکه می دانم هیچ چیز مثل لمس واقعیت نیست نازنین هیچ چیز چون واقعیت نیست عکست را جلوی رویم می گذارم اما از آن برنمی آید که پیش من بیاید وقتی اسمت را صدا می زنم متوجه می شوم که سری به سمت من بر نمی گردد نامه هایت را می خوانم ولی تو اینجا نیستی نامه هایت مرا نمی تواند سرشار از زندگی کنند مثل وقتی که نجوای صدایت با آن لهجه شیرینت را در گوشم می شنوم من درخیال خود با تو صحبت می کنم و وانمود می کنم واقعیت را نمی بینم چه تلخ است این واقعیت که من به پناه تو نیاز دارم این را می دانم هیچ چیز نمی تواند جای خالی تو را پر کند هیچ صدایی کاملا مانند طنین نام تو نیست هیچ نگاهی نمی تواند به قدر ستارگان چشمانت شب هایم را نورانی کند هیچ چیز چون واقعیت نیست
پائیز طلایی ابرهای خاکستری رد باران روی شیشه فصل تابستان گذشته آه قاصدکم تو کجایی زمانی که از خیابانها خیس خورده پائیزی گذر می کنم در می یابم چقدر تنهایم و می بینم که زندگی را باخته ام گویا من برای باختن متولد شده ام زندگی را با سختی گذرانده ام هر رویای شیرینی تنها درد را برایم به ارمغان آورده همه زندگیم غمگین بودم ولی امیدوار به اینکه شاید یک بار برگ برنده سهم من باشد تا تو آمدی می پنداشتم لحظه ای که سالها در انتظارش بوده ام رسیده ولی من برای باخت متولد شده ام و ترا با تمام امید و آرزوهایم از دست دادم
پائیز طلایی ابرهای خاکستری رد باران روی شیشه فصل تابستان گذشته آه قاصدکم تو کجایی هرگاه صدای خداحافظی می شنوم تو را به خاطرم می آورم ای عزیز درهم میشکنم و می گریم با انکه خنده ام می گیرد از آن کلام تو زن ها مگر کار دیگری جز گریه کردن می دانند و با آنکه به یاد میآورم گفتی در حضورم گریه نکن یک دل سیر گریه کردم چون که حضورت را در کنارم احساس نمی کنم دیگر به هیچ کس اعتماد نخواهم کرد عشق سخت می آزارد عشق زخم بر جای می گذارد و گفتن همه چیز تمام شد از دهان تو همچون میخی بود که از میان قلبم گذشت و بر تخته بند احساسم نشست که با همین احساس و صداقتم این چنین در هم شکستم دیگر چنین صادقانه اعتماد نخواهم کرد
پائیز طلایی ابرهای خاکستری رد باران روی شیشه فصل تابستان گذشته آه قاصدکم تو کجایی فصل برگ ریزان درختان است باید بگویم برای من نیز همین طور است پاییز قلبم را فرا گرفته وشروع این فصل برای من در اوج گرمای تابستان بود پاییزی که ای عزیز تو موجب آن هستی رنگهای طلایی و قهوه ای سرخ ولی فصل من فقط خاکستریست بارش باران کاش میشد خاطرات را شست آن وقت رد خاطرات ترا در خیابانهای تهران با باران می شستم زیر باران راه میروم که شاید بتوانم عطر یادت را از وجودم پاک کنم اما جز چشمانی پر از اشک برایم باقی نماند چرا که به یاد می آورم ایامی را که به دیدنم می آمدی و من مثل امروزم خیس وسرد وتنها نبودم باران تو را به خاطرم می اورد برای این است که زیر باران راه میروم وبرای اینکه دیگران فکر کنند صورت خیس وچشمان سرخ شده ام از سرما و باران پائیزی است نه خاطرات تو |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:36 توسط آزیتا |
|
|
میخواهم بنویسم ولی نمی شود ذهن یاری نمی کند دل رضایت نمیدهد دسترسی به ریزه های شکسته ی این دل کار ساده ای نیست!
می خواهم بگویم: که چقدر درنبودنت بی تابم که چگونه در حسرت تکرار لحظه های با تو بودن می سوزم که چقدر دلم از بی رحمی های ناتمام روزگار گرفته که چقدر خلوت سرد دستانم مشتاق مهر دستان گرم توست ....که چقدر دوستت دارم و در نبودنت بی قرارم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:51 توسط آزیتا |
|
|
تو از متن کدوم رویا رسیدی،که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد من از من مردم و پیدا شدم باز من از من مردم و پیدا شدم باز |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:23 توسط آزیتا |
|
|
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از اين بيخبری رنج مبر هيچ مگو دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت آمد نعره مزن جامه مدر هيچ مگو گفتم ای عشق من از چيز دگر می ترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هيچ مگو گفتم اين روی فرشته است عجب يا بشر است گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو گفتم اين چيست بگو زير وزبر خواهم شد گفت می باش چنين زير وزبر هيچ مگو ای نشسته تو در اين خانه ی پر نقش و خيال خيز از اين خانه برون ، رخت ببر، هيچ مگو |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:16 توسط آزیتا |
|
|
زندگي كاش هميشه گذر رمه اي در مه بود و من اي كاش شباني بودم در بيشه ابر
كاش موسي هم بود تا ببينم چه ميگفت در آن حال و هوا با من ساده دل و ابر و هوا |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:13 توسط آزیتا |
|
|
آغاز سخن ، سخن سرا میخواهد در طول سخن گره گشا میخواهد من با چه زبان بگویم ای ورد زبان هر مطلع و هر سخن ترا میخواهد |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:3 توسط آزیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|