تبليغاتX
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل - خواستگاری!
من و دلتنگی هام
به عیسی عزیزم  
 قبل از انکه این مطالب را بخوانی  البته اگر بخوانی    عذر میخواهم که با نوشته ام    که گفته اید از سبک نگارشم  خوشتان نمی آید وقت شما را گرفتم    تازگی از درد و ناراحتی نمیدانم به که پناه ببرم  که مزاحم  وقت شما شدم   
 تابستان بود   مادر دستان کوچک مرا می گرفت و گرمای  شعله های رفتارهای مادرشوهرش را به خنکای عصر می سپرد     بهانه خرید بستنی این خوراکی محبوبم  بود  یک دست در دست مادر  ودست دیگرم آزاد بود  کنجکاوانه  وبا بازیگوشی انگشت اشاره را به دیوار می کشیدم و ازاین اصطحکاک غرق لذت می شدم  مادر مرا به سمت خودش میکشید که دستانم کودکانه وظریفم  دراثر این تماس خشن آسیب نبیند  ومن بدن را متمایل به دیوار می کردم  که ادامه داشته باشد  خلاصه صبر مادرانه تمام شد و گفت آزی جان ببین دستانت را کثیف کردی     نکن    حالا چطور بستنی میخوری   ومن درسن 3سالگی اینطور گفتم   خوب مامان دستامو زیر شیر آب اونجا بشور    
استدلال های من ادامه داشت  کارهای من با بقیه فرق داشت    در خانواده ای که روزه از یاد رفته بود  در سن 9-10 سالگی دراوج گرما تابستان   روزه های کامل می گرفتم      از پاکت سیگار پدر یواشکی بر میداشتم و در دستشویی خرد می کردم و دور می ریختم  که پدر صدمه نبیند   ومچ گیری او  وکتک   و......   ولی باز  ادامه می دادم
جنگ دائم من با حجاب       روح یک دختر جوان چقدر باید درعذاب باشد  وقتی دریک میهمانی  تک باشی که می خواهی خودت را ثابت کنی
دوست داشتم  همدلی بیاید مرا با خود ببرد   که وقتی میگویم حجاب    تا آخر حرف را بخواند   و بیشتر ازمن بداند و راه من را روشن کند وهمراه پرواز من تا اوج ملکوت شود    ولی پر پروازی نخواهم داشت
دوست داشتم همراهی باشد درحج      در خانواده ای که سفرهای خارجی برایشان جذاب تر است و مایه مباهات    ومن آرزوی  این سفر را  چون رویای شیرین تر   ازماه عسل اروپایی  به گور می برم
دوست داشتم  همراهم باشد در روزهای محرم  ومردی که زیر علم حسین سینه بزند   نه در ظهر عاشورا نگران  ظرفی قیمه  باشد       شام غریبان من سحر ندارد
دوست داشتم ماه رمضان که میآید سحری باشد و مناجات  وصوت دلنشین قرآن در سکوت شب  ونمازی که به جماعت پشت ستون خانواده خوانده شود   افطاری های ساده و بدون تجملات   
نه سحری     نه صوت قرآن   و نمازهایی که در ماه مبارک هم قضا می شود 
شب های قدری که بر انها در خواب گذشت    و   من تنها   در آرزوی بودن در یک حرم   به تنهایی  می نشستم و میگفتم الهی العفو   مولا جان  مرا ازاین حال نجات بده
دوست داشتم در نماز عید فطر شرکت کنم     آه مادر بزرگ روحت شاد  تا زمانی که بودی با هم چند تا عید فطر را در مسجد کوچک  وقدیمی محله تان نماز خواندیم  چقدر عاشق ذکر قنوت های آن هستم  الهم اهل الکبریاء  ......
اولین بار در 9سالگی آن را خواندم  وتمام آنرا حفظ شدم  من می خواندم  و مادر بزرگ  با من تکرار میکرد    
آه مادر بزرگ با پروازت نمازهای عید من هم با آرزوها ی دیگر رفت
دیگر خسته ام از این دنیا  با تمام آدمهای خوب و بدش
دیگر قهرم با تمام عشق هایم  مولا علی جان  سرورم آقا امام حسین وآن ثامن غریب  که مرا فراموش کرده اند
یک عمر توکل وتوسل   و مرا لایق گوشه ای عنایت ندانستند
هر که آمد بارانی نبود برکویردل تشنه و شوریده ام     
    فقط یکی آمد    مردی از جنس باران  همان حرفها را که عمری منتظر بودم زد     و    رفت   و دلم را تا ابد با خود برد
خدایا باید شکایت پیش تو بیاورم     به تو     از تقدیرم...........   از بخت سیاهم .............  از بیماری...........از تنهایی هایم .................
مولایم  علی جان   گله کنم از  شما  آن  همه التماس  شب های قدرم       این بود پاسخت   به این گدا 
امام غریب قهرم  با شما            که            غریبه ای سر راهم گذاشتی           که  غریب  آمد          آشنا شد        غریب آشنا   رفت     و      غم غریبی چون نقش یک داغ بر دلم  تا ابد گذاشت
عجب است که مرا  اینطور امتحان  کردید 
سال گذشته  رمضان که  رفت              او آمد          چه  بر من گذشت   خدایا   تو می دانی
امسال  هم  که  رمضان رفت             این  آمد           چقدر  متفاوت است این  با  او   
 اصلا  او متفاوت  بود با این  واین هایی که تا به حال  بودند    وهمین عجیب بود   برای من  
دوباره رنگ  آسمان زندگیم همان خاکستری شد که  بود     آن چند وقت  که  او بود  آبی بود  واصلا شاید رویایی شیرین بود     نمی دانم        مثل  بیدار شدن  از خواب عمیق بعد ازظهرهای زمستان     هنوز گیجم    
او رفت و تمام آرزوها را با خود برد
  این  آمد  وهمان  کابوسها را  آورد
اصرار خانواده  برای دیدن این تحفه      وحرفهای آنها               روسری نذاری ها     
همیشه توان صحبت  ومبارزه داشتم      ولی دیگر بریده ام       وخسته تر ازهمیشه     و اینکه  رمقی برای مخالفت دراین تن بیمار ودل شکسته ام باقی مانده باشد  
خودم را مثل یک عروسک توی دستان آنها قرار می دهم که هر چه می خواهند بکنند 
موهایم را بپیچند    فرق سر از راست   چپ  ........  مداد   سایه   ماتیک  عطر   بلوز  شلوار      لاک   صندل   بدون جوراب       
 میگویند چه کنم    من  غرق در افکار خود     شاید قسمت  این است  برای من    هرچه مبارزه کردم    صبر کردم  نتیجه نداد     باورهایم  در  دوردست ها به نظر می رسد    و او  با رفتارش مهر تأید زد بر حرفهای همیشگی شان  ومهر سکوت برلب من  ودیگر خاموشی           صدای خاله می آید
 آزی جان بخند   گوش کردی چی میگم     نمیدانی چقدر وقتی میخندی  خوشگل  میشی  وچشمات چقدر قشنگه        وقتی آمدن لبخند بزن ودست بده
بابا چرا ناراحتی  یک نظر حلاله   میخوام  بگم  یک نظر یا 4ساعت   ولی انگار حناق گرفته ام   خاموش
درد دارم     با بروفن  برطرف نمیشود   حال تهوع دارم   معده ام میسوزد     آنها با هم میگن  ومیخندند  ومن  مثل منگ ها نگاه میکنم  ولبخند می زنم     حرف های تکراری  که 33سال گوشم را پر کرده      خسته ام از دنیا     امیدوارم  هر چه زودتر  بمیرم   دکتر به من هیچ نگفته  ولی میدانم   چند سال  وقت دارم    خیلی زیاد است  
پدر وپسر می آیند  کت شلوار کراوات       مادرم  ذوق زده به نظر می رسند    با اشاره ای که از شمشیر تیزتر است   دست می دهم    اصلا دستم را جلو نیاورده   آقا پیشدستی کرد    مینشینند    مراسم مرسوم    چای      پذیرایی    پدر در حال  گفتن از خصوصیات و شاهکار های آقا زاده در  لندن است       این درلندن  14 سال زندگی کرده    و چون روح حساسی داشتن وعلاقه به خاک وطن  وایرون       این یک کلمه منو کشته   ایرونی    ای بر پدر هر چه این طور ایرانی
احساس میکنم داررند منو ورنداز میکنند   نا خواسته خودم را جمع میکنم  که دوباره  اشاره  ابروی تیزتر از شمشیر  که  صاف شو   
پدرش میگوید اسم  شما چیه     میگم آزیتا      میگه   آره آزیتا جان      خلاصه هر چیه از صداقت این پسرم بگم   کم گفتم      آزیتا جان !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!    چای نخورده فامیل شد  
فقط پسرم یک عیب داره که از وقتی مادر مریض شد و بعد  مرحوم شد  سیگاری شده   !!!!!!!!!!!!!  به به   چه شود   من هم که میمیرم واسه مردهای سیگاری        هر چه از بابام دیدم کم بود   این هم  اضافه شد     مادرم توی اون خونه لعنتی  از دود سیگار  و بوی رطوبت اتاق  آسم گرفت     حالا نوبت منه
میریم توی اتاق کنار حرف بزنیم
من سیگار بکشم     شما بیماری ندارین  که اذیت بشین    مردک  فکر میکنه فقط باید آدم مریض باشه  که ناراحت بشه     میگم  نه            دیگر برایم مهم نیست  خیلی وقت است  که آب از سرم گذشته  
در بین حرف ها می گوید     بعضی وقت ها که بابا  حوصلمان سر می ره  میشینیم  یک ته  گیلاس .. میخوریم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!      البته نه آنقدر که مست کنیم      به به  هر دم از این باغ بری میرسد   حرف عزیزی  را به خاطر می آورم که در خاطرم جاودان مانده   فقط می ناب از دست ساقی کوثر      بغض غریب در گلویم میآید      میگوید شما را ناراحت نمی کند   باز بیتفاوت میگم  نه          اگر توی باغ مختلط عروسی بگیریم دوست دارین      باز میگم   اشکالی نداره      چه اهمیت داره   مهم اینه  که همه دوست دارن    چرا باید  مرتب دل اطرافیان رابشکنم     چرا باید بگم  من دوست دارم یک جشن کوچیک  بگیریم  وبعد برم مکه      باز ساکت میشم  
دراتاق را میزنن         میگن  آزی میشه تمبکت را ببریم      سرهنگ   (بابای آقا زاده  از سرهنگ های زمان  شاهی بوده که عید ها میرفته  سلام شاه دربار )        میخواد برامان بزنه  !!!   
میگه بابا امشب خوشحاله  از شما خوشش امده   میگم ایشون لطف دارن      صدای تمبک با دست زدن وخواندن جناب سرهنگ بلند است    ظاهرا همه  خوشحالن  بجز من
چه ضربی   که فکر میکنم  تن استاد تهرانی تو گور لرزید   تو دلم میگم  حیف ساز من که به مطربی افتاد 
  خیلی وقت است  تمبک نمیزنم        آن روزهای خوش تمام شد که 8/6 میزدم  توان اینکه  دستانم را کنترل کنم ندارم   فقط  ریز  میاید تا این اینکه پوست را پاره کند   خودم را کنترل کردم   ودیگر مدت هاست کسی صدای تمبک مرا نشنیده    تا امشب  این مردک  ضرب را با تمپو  عوضی گرفته
این بشر نه موسیقی سنتی   نه کتاب   نه شعر    نه سهراب    نه نقاشی   نه فیلم و ............... این بشر  ذرهای احساس هنر ندارد     باز بغض در گلو     فکر میکنم  دارم خفه میشوم      بلند میشم پنجره را کمی باز میکنم     رد باران  بر پنجره     و    من باز هوایی شدم      
وای  باران   باران   
   شیشه پنجره را باران شست  
    از دل من اما       
چه کسی یاد ترا خواهد شست    
میگه بوی سیگارم شما راناراحت کرده      میگم نه  
راستی شما اهل سیاست هستید     حرفم برایش عجیب است   میگوید  نه   در حالی که لبخند میزنم تو دلم میگم سیب زمینی  که میگن  تویی
یک ساعت گذشته  وآنها رفته اند    ودرموقع رفتن درخواست برای دیدار بعدی دارن     میخام  بگم  برو که برنگردی   نگاه نگران مادر مرا آرام میکند    تماس میگیریم واطلاع میدیم     
همه خوشحال هستن برای آنها اینها عیب نیست البته مامان کمی نگران  سیگاری بودنش است  حرف های مزخرف بابا             من در عوالم دیگری هستم  همه خوشحال هستند     توی دلم میگم  فقط من در جمع شما اضافه ام  که امیدوارم زودتر  بمیرم  وراحت شم  
 دیگر برایم یقین شده که  همه درها  برایم بسته است ویک راه باز است  راه خانواده  راهی که نسل به نسل طی شده وزیاد فرقی نکرده    من چرا باید بجنگم          صلاح این است که مادرم  را شاد کنم    همین وبس
خاطره شما  برای من همیشه جاودان خواهدماند    که باعث شدید حداقل در مدت کوتاهی به رویاهایم  برسم  و آن گونه که میخواستم  زندگی کنم  انگیزه من بودید برای سر وقت خواندن نماز توسل به امامان   حفظ حجابم  و  تمام  ارزشهای اخلاقی ومذهبی ام
حالا مسیر جاده عوض شده       ومن خسته ام خیلی خسته    و     دیگر لزومی نمیبینم    مزاحم شما با تمام  گرفتاریهایتان باشم   و خودخواهی است هر خواسته از شما داشته باشم    در باورهایم  جایگاهی بود به نام  توقع از دیگران   ولی         پس از این   این شعر را  قبول دارم   
من چه میدانستم  دل هر کس دل نیست    قلبها از آهن وسنگ     دلها  بیخبر از عاطفه اند
 
میدانم باورم نداری  امیدوارم خداوند حداقل این لطف را در حقم کند    و  با رفتنم   باورم کنی 
این شعر از حمید مصدق  برای پایان نثار تو     وجودی که همیشه محترم بودی     به تو عیسی  عزیز دلم 
چه کسی خواهد دید    مردنم  را بی تو
بی تو   من مردم    مردم
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا به تو  چه کسی خواهد داد 
آنزمان که خبر مرگ مرا  می شنوی
کاش میشد  روی ترا می دیدم
شانه بال زدنت را بی قید
تکان دادن سر را        چه کسی  از یاد برده ام  او را   
 و تکان دادن  دستت  که   مهم نیست  زیاد
  عجیب      عاقبت مرد       افسوس
و من به خود می گویم
چه کسی باور کرد  
جنگل جان مرا آتش عشق تو  خاکستر کرد
+ نوشته شده در  ساعت 11:12  توسط آزیتا |