تبليغاتX
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل - قاصدکم کجایی؟!
من و دلتنگی هام

پائیز طلایی 

ابرهای خاکستری

رد باران  روی شیشه

فصل تابستان گذشته

آه قاصدکم  تو کجایی؟

بابت هرچه گفته ام متأسفم

و نیز بابت هرچه فراموش کردم بگویم

وقتی مسائل سخت پیچیده می شود

من دچار لغزش می شوم

و وقتی ترا می بینم

 پاک گیج می شوم

کاشکی زندگی ساده بود

مثل مشق کلاس اول

کاشکی می توانستم  هر چه در دل دارم

رودررو به تو بگویم

اما هرگز مجالی نبود 

پس با این نامه مینویسم

تو خود به من گفتی بنویس

 

پائیز طلایی

ابرهای خاکستری 

رد باران روی شیشه

فصل تابستان گذشته

آه قاصدکم  تو   کجایی  

می نویسم

با آنکه می دانم هیچ چیز مثل لمس واقعیت نیست  نازنین

هیچ چیز چون واقعیت نیست

عکست را جلوی رویم می گذارم

اما از آن برنمی آید که پیش من بیاید

وقتی اسمت را صدا می زنم

متوجه می شوم که سری به سمت من بر  نمی گردد

نامه هایت را می خوانم ولی تو اینجا نیستی

نامه هایت مرا نمی تواند سرشار از زندگی کنند

مثل وقتی که

نجوای صدایت با آن لهجه شیرینت را در گوشم می شنوم

من درخیال خود با تو  صحبت می کنم

و  وانمود می کنم واقعیت را نمی بینم

چه تلخ است این واقعیت

که من   به پناه تو نیاز دارم

این را می دانم  هیچ چیز نمی تواند جای خالی تو را پر کند

هیچ صدایی کاملا مانند طنین نام تو نیست

هیچ نگاهی نمی تواند به قدر ستارگان چشمانت

شب هایم را نورانی کند

هیچ چیز چون واقعیت نیست

 

 پائیز طلایی

ابرهای خاکستری

رد باران روی شیشه

فصل تابستان گذشته

آه  قاصدکم تو  کجایی  

زمانی که از خیابانها خیس خورده پائیزی   

گذر می کنم

در می یابم چقدر تنهایم  

و می بینم که زندگی را باخته ام

گویا  من  برای  باختن  متولد  شده ام

زندگی را با سختی  گذرانده ام

هر رویای شیرینی   تنها

 درد  را

برایم به ارمغان  آورده

همه زندگیم غمگین بودم 

 ولی امیدوار

به اینکه   شاید  یک بار برگ برنده سهم  من  باشد

تا  تو آمدی

می پنداشتم   لحظه ای که سالها در انتظارش بوده ام رسیده

 ولی  من برای باخت متولد شده ام 

و ترا با تمام امید و آرزوهایم

از دست دادم

 

پائیز طلایی

ابرهای خاکستری

رد باران روی شیشه

فصل تابستان گذشته

 آه  قاصدکم تو کجایی

هرگاه صدای خداحافظی می شنوم

تو را به خاطرم می آورم  ای عزیز

درهم میشکنم  و

می گریم

با انکه  خنده ام می گیرد از آن کلام تو

زن ها مگر کار دیگری جز گریه کردن  می دانند

و  با آنکه به  یاد میآورم گفتی

 در حضورم  گریه نکن

یک دل سیر گریه کردم 

چون که  حضورت را در کنارم احساس نمی کنم

دیگر به هیچ کس اعتماد نخواهم کرد

 عشق سخت می آزارد

عشق زخم بر جای می گذارد

و گفتن همه چیز تمام شد از دهان تو  

همچون میخی بود که

از میان قلبم گذشت

و بر تخته بند  احساسم  نشست   

که با همین احساس و صداقتم

این چنین در هم شکستم 

دیگر چنین صادقانه  اعتماد  نخواهم کرد

 

پائیز طلایی

ابرهای خاکستری

رد باران روی شیشه

فصل تابستان گذشته

 آه  قاصدکم  تو کجایی

فصل برگ ریزان درختان است

باید بگویم برای من نیز همین طور است

پاییز قلبم را فرا گرفته

وشروع این فصل برای من در اوج گرمای تابستان بود

پاییزی که  ای عزیز  تو موجب آن هستی

رنگهای طلایی  و قهوه ای  سرخ

ولی فصل من فقط  خاکستریست

بارش باران 

کاش میشد خاطرات را شست

آن وقت  رد خاطرات ترا در خیابانهای تهران

 با باران  می شستم

زیر باران   راه میروم

که شاید  بتوانم  عطر یادت را از وجودم پاک کنم  

اما  جز چشمانی پر از اشک برایم باقی نماند

چرا که به یاد می آورم ایامی را  که به دیدنم می آمدی

و من  مثل  امروزم  خیس وسرد وتنها نبودم

  باران تو را به خاطرم می اورد

برای این است که زیر باران راه میروم

وبرای اینکه  دیگران فکر کنند

صورت خیس وچشمان سرخ شده ام

از  سرما و باران پائیزی است

نه خاطرات تو

+ نوشته شده در  ساعت 11:36  توسط آزیتا |